|
Hadis memories پیمانی را که در طوفان با خدا می بندی،در آرامش فراموش مکن
|
فعلا ن م ی ن و ی ســـــ م سلام دوست جونیاااااااااااااااااا خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟ عید هم تموم شد خیلی زود گذشت ما 13 بدر با سهیلا اینا بودیم .آخه خالم اینا برگشتن خونه.ضد حال خورده بودن که پدر بزرگشون فوت کرد همشون حس هیچی نداشتن. دیگه نموندن.آخه ما هرسال با خاله اینا میرفتیم... خلاصه بعد 3 ساعت تو ترافیک موندن....رسیدیم امام زاده هاشم ..همچنان رفتیم...یه جای بود اسمشنمیدونم چی بود ولی جنگل داشت و رودخونه.خیلی با صفا بود و البته شلوغ... زود تند سریع بهـــــــــــم تبریک بگید دس آها اینــو بگـــــم....یه اتفاق بد هم افتاد واسم روز 12 عید، گوشیمو گم کردم از ماشین که پیاده میشدم از جیب مانتو افتاده الان شماره دوستامو ندارم... فقط به چند تا از دوستام که در دسترس بودم اطلاع دادم که خطم عوض کردم... از شانس بدم سند سیم کارت گُــم کردم نمیتونم از روش یه سیم کارت دیگه بگیرم.فقط سوزوندم چند شبِ هی به خودم دلداری میدم. حدیث اشکال نداره فدای سرت حدیث ------> وای خدا دلم واسه گوشیم تنگ شده دزد .چرا گوشــــــــــیمو پس نیاوردی واسم.نامرد میدونم که خیلیا به اون خطم مسیج دادن تولدمو تبریک گفتم از همه کسایی که بهم تبریک گفتن و نگفتن همتونو دوست میدارمـــــــــ امروز رفتم باشگاه خیلی سنگین تمرین کردیم دقیقا 2ساعت... بعدش هم اومدم خونه غذا خوردم...رفتم پارک نزدیک خونمون دوچرخه سواری (البته اینو دیگه به اصرار دوستم پری رفتم.آآآآآآآآآآخ که دیگه جون نمونده واسم.اونکه درک نمیکنه 2 ساعت تمرین سخت یعنی چی) الان اینقدر خسته ام ،فقط اومدم امشب آپ کنم شاید از فردا دیگه دیر به دیر بیام نت... آخه درسام خیلی زیاده خیلیــــــــــــــــــــ...هنو دانشگاه نرفتم. از شنبه میرم یونی فعلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا [ پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1391 ] [ 11:16 PM ] [ حدیث ]
[ نظرات (12) ]
سلـــــــــــــــــــــــام شنبه90/12/20 رفتیم یونی دیدیم خبری نیست ...یهنی بچه ها لطف کردن خودشون تعطیل کردن...دیگه تا به سه شنبه نرسید...تعطیل شد... 4شنبه سوری امسال هم اینگار میدون جنگ بود...خیابون شما هم همینطور بود؟ ما یکم رفتیم جلو در خونمون نگاه کردیم با داداشم و زن داداشم و آبجی حاتمه ،خیلی خیلی شلوغ بود،هوا هم خیلی سرد بود و صداها خیلی اذیت میکرد. بعد دیگه رفتیم بالا .اینگار جنگ واقعی بود صدای توپ و تانک میومد ساعت تقریبا 11 بود که ما احساس کردیم منظریه داره منفجر میشه صدای شیـپــــــــور (داداشم هر سال پایه بود مارو میبرد بیرون،امسال دیگه زن داداش جونی به جمع ما اضافه شده ،نی دونم چرا داداش نمیخواست که بریم بیرون دقیاقا جلوی خونه ما اتیش روشن کرده بودن هرچی هم داشتن میریختن تو همون آتیش ولی بزنم به تخته پسرای محلمون ماشالللللللا عجب انرژی داشتن همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن دیگـــــــــــــــه اگه گفتین باز کجا رفته بودم واسه زیارت رفتیم قـــــم با کاروان رفتیم.با مامان و آبجی و دوستا و اشناا همگی صمیمی بودیم.سهی و مامانش هم بودن.ما دخترا مث همیشه ته اتوبوس نشستیم اعتراضکردن که چرا اینقدر میخندین امروز رشت برف باریده خیـــــــــــلی هم زیاد...هم چنان در حال بارشِ،،،پری میگه بریم برف بازی،ولی آخه هوا خیلی سرده و برف هم قطع نشده<مامانم اجازه نمیده برم> ساعت پنج میریم تو حیاط عکس بندازیم آخــــه احتمالا آخرین برف 90 باشه... آخ گفتم عکس،قــــــــــم رفتیم کلی عکس انداختیم.خیلی جالب شده 5 نفری بودیم حالت های مختلف عکس انداختم...من چند تا عکس هنری هم انداختم ،واقعا قشنگ شده.یکیشو آپ میکنم،دوست داشتی ببین.اینجا
واسه عید چه برنامه بچینیم معلوم نیست.امیدوارم هوا خوب شه ضد حال نزنه. فهلا....
پیشاپیش :
[ شنبه 27 اسفند ماه سال 1390 ] [ 4:13 PM ] [ حدیث ]
[ نظرات (13) ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||